سی سالگی...
سر قبر نشسته بودم …
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟
مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…
.
پ.ن:
مردم از روز مرگشان بی خبرند
و من هنوز
از روز تولدم...
+
خدایا
پنج سال دیگه بیشتر نمونده
تا سی سالگی...
مادر جان یا فاطمه
شما یه سفارشی بفرمایید...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۴ ساعت توسط مردي به نام شقایق
|

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن